چابهار سیستان و بلوچستان شوهاز وب سایت چابهار و مرجع گردشگری سیستان و بلوچستان

  ارتباط با مدیرسایت 09151401409

تپه های گل فشان
    در بدو ورودمان به چابهار ما را به دیدن تپه های گل فشان می برند.سه تپه ای که در 20کیلومتری روستای کهیر قرار دارد و در حال حاضر دوتای آن ها خاموش اما سومی فعال است و گل سرد طوسی رنگی از آن تراوش می کند. به علت بعد مسافت و پیاده روی تاپای تپه ها من به خاطر مشکل پایم فقط عکس و فیلم این گل فشان هارا دیدم و صدالبته آثار گل طوسی را بردستان و چهره همسفران عزیزم که آن ها را شبیه سرخپوستانی کرده بود که هرگز ندیدم شان.با این تفاوت که شاخه پری به مو یا کلاه همسفران عزیز نبود.
    کوه های مریخی مینیاتوری
    این کوها در 30 کیلومتری شرق چابهار واقعند. کوه هایی استوار اما نرم و چنین است که گریه باران و تازیانه باد بر رخسار آن ها طی قرون و اعصار تصاویری بی بدیل آفریده.پیکره های شکوهمندی که نقش برجسته های نه تنها تخت جمشید را که همه عالم را به هماوردی می طلبد.گرچه آن ها را مریخی و میناتوری نامیده اند نام درخور آن ها به راستی که کوه های اسطوره ای است و چنین بود که من در این سفر اسطوره را به چشم خود دیدم.
    درخت انجیر معابد
    به تماشای درخت انجیر معابد در حوالی بندر چابهار می رویم. درختی با گستره ای از گیسوان و انبوهی از ریشه های هوایی و برگ هایی به شکل قلب.این درخت شاخه هایش را به زمین می رساند برای مک زدن آب و از این روست که ریشه هوایی می زند.او را لور و لول و لیل هم نامیده اند و نیز مکرزن!اما مهرزنش باید نامید او را.چرا که ریشه های مهرش را در هوا نیز افشان می کند،فواره ای از مهر و عشق که راه آسمان را می جوید.
    خانواده های بلوچ که به تماشای این درخت آمده اند ناهید را دوره می کنند برای گرفتن عکس و از آن میان زنی گل سینه طلایش را که از شدت سنگینی ظاهرا 50مثقال طلای رایج مهریه زنان این دیار را دارد به سینه ناهید می آویزد. و در گوشی به او می گوید از میوه های این درخت نخوری که شوهرت همسر دوم اختیار می کند. ناهید با خنده به بلوچی می گوید په چمان! (به چشم)
 


    بندر گواتر
    این بندر در منتهی الیه جنوب شرقی ایران و در آخرین نقطه مرزی ایران با پاکستان قرار دارد و با یک کسره زیر حرف ت بندری می شود از آن همسایه شرقی مان پاکستان چه نزدیکند مردمان این دو سرزمین که اگر نبودند فاصله میان بندرهای شان یک کسره نبود.
    قایق سواری بر بندر گواتر (1)
    قایق های موتوری هشت نفره به صف شده اند تا ما را به گشت و گذاری بر روی آب های زمردگون دریای عمان ببرند. شهین با چند نفر جلوی قایق نشسته و من و ناهید در عقب. اختر قایق ران 20ساله بلوچ به آرامی می راند.اما شهین و بقیه اورا تشویق به تند رفتن می کنند و چنین است که دراین قایق سواری پرهیجان من و ناهید بارها پرت می شویم کف قایق و واقعا شانس می آوریم که سر از ته دریا در نمی آوریم.
    قایق سواری بر بندر گواتر(2)
    اختر یار کمکی دارد به نام امداد.او 14ساله است و چند کلاسی درس خوانده.من و ناهید سعی می کنیم سر صحبت را با اوباز کنیم اما او هربار نگاهش را از ما می دزدد.می پرسم امداد به من بگو آب به بلوچی چه می شود.به دشواری و بعداز مکث طولانی می گوید:هاپ.ناهید می گوید سیما جون چرا از خودم نمی پرسی من کلی کلمه بلوچی بلدم و اشاره به آسمان می کند: این خورشید خانمی که دارد کباب مان می کند می شه روچ. خداوند هم می شه هاوند. گل از گل امداد می شکفد و چنین است که وقتی از آبزیان دریای عمان می پرسیم شروع می کند به ردیف کردن این اسم ها: ماهی شیر و شوریده و حلوا و قباد و طلال و سچل و راشگو و...و کوسه دم دراز ولب سیاه وچانه سفید وببری و قلمی و... می گویم این همه اسم را از کجا آوردی امداد؟می گوید پدرم صیادست و 5برادرم نیز خودم هم بچه دریا هستم.
    قایق سواری بر بندر گواتر(3)
    قایق به جنگل های حرا نزدیک می شود.درختان سربه زیری که تا سینه در آب فرو رفته اند.شوری آب از من شیرینی آن تو. این ها تصفیه خانه های طبیعی آب های شورند.حرا درختچه ای ست که دانه اش بر روی درخت مادر رشد اولیه اش را طی کرده و سپس نهال جوان از درخت جدا شده و به آب می افتد و زندگی مستقل خود را شروع می کند. پرندگان در بالای سرمان غوغا می کنند از امداد راجع به پرنده ها می پرسیم و او می گوید:حواصیل هندی این جا فراوان است.درنای طناز و کاکایی صورتی هم زیادست.پرنده هایی را در ساحل نشان می دهد این ها گیلان شاهند و آن ها هم سلیم سینه سیاه.
    قایق سواری بر بندر گواتر(4)
    گشت دو ساعته ما برروی آب های دریای عمان به پایان خود نزدیک می شود. یک بار دیگر من و ناهید پرت می شویم کف قایق و این بار کفش من گیر می کند توی تور ماهیگیری.امداد کمکم می کند.اختر بابت این گشت و گذار دو ساعته نفری فقط ده تومان می گیرد.شهین دست به جیب می شود و به اختر و امداد هرکدام اسکناسی درشت انعام می دهد. به امداد می گوییم تهران آمدی سری هم به ما بزن.می گوید اوه تهران خیلی خیلی دوره.می گوییم پس امدادجان دیدار به قیامت.اختر و امداد با ناهید عکس می گیرند. آن ها سریال خانگی شهرزاد را دنبال می کنند که در آن ناهید نقش دایه را بازی می کند.
 


    بازار سنتی زنان
    در بازار سنتی که به بازار زنان معروف است میان دکان های عطاری و بزازی و زرگری می چرخیم. لباس هایی با نقش و نگارهای سوزن دوزی و پته دوزی و آینه دوزی چشم ها را خیره می کند.شعری از نسرین بهجتی که زاده این آب و خاک است در ذهنم طنین انداز می شود:ترا گلدوزی کردم/آینه دوزی کردم/یکی به رنگ انگور/یکی به رتگ خوشه های رسیده گندم/به زیبایی عشقم پیراهنی بافتم /و زدم به دل دنیا/و جواب سلام عابرانی را دادم/که مرا به جای تو عوضی می گرفتند.
    دست خالی از بازار ببرون نمی آییم کلی ادویه و چادر بندری و پارچه مخمل خریده ایم.
    غذا
    ناهار را در رستوران های خلیج و بلوچ و یکی دیگر که اسمش فراموشم شده می خوریم. به آشپزهای این دیار باید دست مریزاد گفت که ماهی و میگو را چنین عالی طبخ می کنند.صاحب رستوران خلیج شمالی ست و کنار دریا رستوران دو طبقه ای برپا کرده غرق گل و گلدان و انواع مرغان سخنگو. شهین قربان صدقه یکی از این پرنده ها می رود.همسفر باذوقی از پشت گلدان ها سرک می کشد: منظورت به منه؟ شهین ریسه می رود.همسفر با ذوق اخم می کند: می دونستم من از این شانس ها ندارم.
    آقا وطن
    آقا وطن از خدمه هتلی ست که ما در آن اقامت داریم. یک روز در لابی هتل پای صحبت های او می نشینم. آقا وطن میانسال است و جوانی اس را در دریا سپری کرده و به خاطر درد کمر و سرگیجه بوده که دریا را ترک کرده.دست هایش چاک چاک است و پینه بسته رد پای تور ماهیگیری. او می گوید بلوچ همه قوم و خویشند و همه صیاد و البته زرنگ ترها قاچاق هم می کنند.آقا وطن سنی حنفی ست و ده سر عائله دارد. خیلی پیرتر از سنش نشان می دهد.صورت و پیشانی اش همه شیارشیارست. اما چشمانش چون دو عقیق سوخته شعله می کشد. و تیر مژگانش فریاد می زنند که او بلوچ است. بلوچ همه مرد و زن و کودک چهره های سوخته از آفتاب و دارند و چشمانی گاه عسلی گاه مشکی و تیرمژگانی که تیر می زنند حافظ و هر شاعر دیگری را و حتی مرا که شاعر نیستم.آقا وطن حرف می زند و من در این فکرم که از نفت و زعفران و فیروزه و پسته و خاویار و ...این وطن چه نصیب او شده؟ آقا وطن مرد مهربانی است و در این مدت چمدان و بارهای مرا با خوشرویی حمل کرده و من در چهره او بارقه رضایت و آرامشی را دیده ام که در چهره هموطنان مرفه ام هرگز ندیده ام.به او انعام می دهم.دستم را پس می زند: نه نه این خیلی زیادست.بغض در گلویم گره می خورد.نه زیاد نیست آقا وطن برش دار.پول را برمی دارد و جمله بلوچی می گوید که من از آن فقط کلمه هاوند را متوجه می شوم. آقا وطن از خدمه هتلی ست که ما در آن اقامت داریم. یک روز در لابی هتل پای صحبت های او می نشینم. آقا وطن میانسال است و جوانی اس را در دریا سپری کرده و به خاطر درد کمر و سرگیجه بوده که دریا را ترک کرده.دست هایش چاک چاک است و پینه بسته رد پای تور ماهیگیری. او می گوید بلوچ همه قوم و خویشند و همه صیاد و البته زرنگ ترها قاچاق هم می کنند.آقا وطن سنی حنفی ست و ده سر عائله دارد. خیلی پیرتر از سنش نشان می دهد.صورت و پیشانی اش همه شیارشیارست. اما چشمانش چون دو عقیق سوخته شعله می کشد. و تیر مژگانش فریاد می زنند که او بلوچ است. بلوچ همه مرد و زن و کودک چهره های سوخته از آفتاب و دارند و چشمانی گاه عسلی گاه مشکی و تیرمژگانی که تیر می زنند حافظ و هر شاعر دیگری را و حتی مرا که شاعر نیستم. آقا وطن حرف می زند و من در این فکرم که از نفت و زعفران و فیروزه و پسته و خاویار و ...این وطن چه نصیب او شده؟ آقا وطن مرد مهربانی است و در این مدت چمدان و بارهای مرا با خوشرویی حمل کرده و من در چهره او بارقه رضایت و آرامشی را دیده ام که در چهره هموطنان مرفه ام هرگز ندیده ام.به او انعام می دهم.دستم را پس می زند:نه نه این خیلی زیادست. بغض در گلویم گره می خورد. نه زیاد نیست آقا وطن برش دار.پول را برمی دارد و جمله بلوچی می گوید که من از آن فقط کلمه هاوند را متوجه می شوم.

نظرات کاربران
ارسال نظر